|
و این منم زنی تنها ، در آستانه ی فصلی سرد !
|
اول : فردا ثبت نام دارم ... باید جزو ٣ نفر اول باشم . چون که می خوام پروژه بردارم اونم با استادی که همه اصرار دارن باهاش پروژه بردارن . حالا هر چی خدا بخواد .
دوم : امروز روز اول کار بود . مث همیشه خسته نشدم . هر چند زود از خوب بیدار نشدم و ساعت ٢ هم رفتم کلاس زبان ، ولی مث همیشه طاقت فرسا نبود . شاید چون می دونم که موقتیه ...
سوم : چقدر این پریس دختر ماهیه ... خیلی دوستش دارم . هر کاری از دستش برمیاد برای من انجام می ده ... حالا من نمی دونم برای تولدش چه کادویی برای بخرم . تولدش همین ١۵ بهمنه ...
چهارم : راستی ؟ گفته بودم که اسمشو نبر سرباز شده ؟ اونم کجا ؟ تهران ! تو این مدت یه بار همدیگه رو دیدیم ... همین !
پنجم : فکر می کردم اینترنت نداریم ... اخه دیشب درست بعد از آپیدن اکانتم تموم شد . امروز خان داداش شارژش کرده بود !
ششم : یه همکار داریم که یه شوهر رمانتیک داره که اصلا قدرشو نمی دونه ... حالا من می دونم . خدا یه دونه از این شوهرا به من می ده که فقط به شکم و زیر شکمش فکر می کنه و ذره ای احساس نداره ...
هفتم : فردا باید برم سرکار . بهتره بخوابم ...
اول : روزی که رفتم دیدن دوست جون جدیدم ، گوشی ام رو توی تاکسی جا گذاشتم . کلی حالمون گرفته شد . بعد از چند ساعت راننده تاکسی زنگ زد که بیاین بگیرینش . من و داداشی توی بارون رفتیم ازش گرفتیمش ...
دوم : همون روز ٢۶ تا فیلم از دوست جونم گرفته بودم که ببینم اومدم خونه دیدم کامپیوتر مرخص شده . حالم گرفته شده بود ...
سوم : فرداش ، با خان داداش یه دعوای اساسی کردم که چرا همش من باید برای تعمیر همه چی پول بدم و با خودم قسم خوردم که پول تعمیر کامپیوتر رو ندم ...
چهارم : رفته بودم پیش صحرا که گفت : من دارم می رم دبی . می تونی چند روزی برگردی سر کار ؟ توی این اوضاع اقتصادی ، هیچی نمی تونست اینقدر بهم کمک کنه ...
پنجم : قرار بود برای پس فردا ثبت نام داشته باشیم . من همیشه ٣٠٠ بار به مامان می گفتم : مامان ؟ پول ثبت نام من چی شد ؟ مامان هم با کلی حرص پول رو می داد . این بار فقط یه بار گفتم که ١١ ام ثبت نامه . امروز که از کلاس زبان می اومدم مامان گفت که برام پولو جور کرده ... حالی بردم ها !
ششم : step up I رو دوست داشتم ... اصلا من از این فیلمای رقص و آوازی خوشم میاد !
هفتم : به این نتیجه رسیدم که هر چی کمتر حرص بخوری همه چی رله تر می شه و مشکلات راحت تر حل می شه . خدا رو شکر ...
١- امتحانا تموم شد . از این ترم اصلا راضی نبودم . خجالت آور بود ! 
2- در همین راستا امروز رفتم و حالی به موهام دادم پیش زندایی ام . یعنی رنگشون کردم . راضیم . خوشگل شده . 
3- این روزها تا به هم می رسیم می گیم : نی نی دختر دایی تپل به دنیا نیومد ؟ یعنی هر کی تو خانواده از راه می رسه ، اینو می پرسه . من فکر می کردم فقط ما این طوری هستیم . امروز خونه ی اون یکی دایی بودم ، دایی تا اومد تو پرسید : نی نی به دنیا نیومد ؟ حس خوبیه انتظار یه نی نی کوچولو ...
4- پریس دیگه فارغ التحصیل شد . خدا رو شکر . ولی دلم براش خیلی تنگ می شه ... 
5- فردا می رم دیدن یه دوست که تا حالا ندیدمش ... نگرانم و خوشحال 
6- هر ترم که تموم می شه ، نگرانی ترم بعد هم شروع می شه ... پولشو از کجا بیاریم ؟ 
7-دوستای قدیمی دیگه دوستم ندارن که خبری ازشون نیست ؟ 
اول : داداشی امروز صبح اومد و متعاقب اون ، دایی اولی و دایی سومی هم اومدن ببیننش .
دوم : ( به مخاطب خاص ) بعضی ها گول می خورن و بعضی ها دوست دارن گول زده بشن . تو سعی کن از دسته ی دوم نباشی .
سوم : امروز کلاس زبان بودم . شنبه هم امتحان نهج البلاغه دارم ، هم وصایای امام خمینی ... فرداش هم تاریخ اسلام . چه شود !
چهارم : امشب ، از کلاس که بر می گشتم ، توی تاکسی خوابم برد . حال خوشی بهم دست داده بود .
پنجم : باید بیشتر زبان بخونم . امروز حس کردم از کلاس عقب ترم .
ششم : از این که نمی تونم به یه نفر " نه " بگم ، از دست خودم عصبانیم
...
هفتم : کراکر نمکی خوردین ؟ خیلی خوشمزه است ...
چقدر دلم برای این جا تنگ شده . برای همه . اتفاقی که منتظر بودم ، نیفتاد . ولی اومدیم و نخواد اتفاق بیفته . نمی شه که من بذارم برم . می شه ؟
تصمیم گرفتم بیام و روزانه بنویسم . از اتفاقاتی که می افته .
خب :
اول : الان 3 تا امتحانم رو دادم ، یکی از یکی بدتر ! تازه هنوز هم 3 تا امتحانم مونده .
دوم :دیروز رفتیم موسسه ی زبان ... چقدر بده که مردم ایران همه دوست دارن برن انگلیسی یاد بگیرن و زبون سوم کلاً تعطیله ... البته یه چیزی هم هست ها ... زبون دوم نصف ایرانی ها ترکیه ، زبون سومشون انگلیسی .
سوم : این روزا حال یکی از دوستام اصلا خوب نیست . براش دعا کنید ...
چهارم : قرار شده 4ام بهمن بعد از امتحان با پریس بریم امامزاده صالح ، برای نماز مغرب . آخه امتحانمون ساعت 3 تازه شروع می شه و از دانشگاه یه راست می ریم امامزاده صالح ...
پنجم : امشب داداشم که دانشجوی شهرستانه ، داره میاد تهران . وقتی می اد انگار خونه می ترکه !
ششم : خوابم بدجور به هم ریخته ! یعنی رسماً خفاش شدم . شبا فقط غلت می زنم توی جام ...
هفتم : فهمیدم پسر یکی از اساتیدمون یه آدم کله گنده ایه ! می دونستم که آدم خفنیه ها ، ولی فکر نمی کردم این قدر خفن باشه . آخه باباشو ببینین خود کاراگاه دِرِکه ! همش میاد سر کلاس و خاطره تعریف می کنه !
× هر روز میام هفت تا می نویسم ، به نیت شماره پیرهن دیوید بکهام توی تیم ملی انگلیس !