درباره نویسنده
خانم ژوکر
بیست و هفت سالگی لعنتی ...
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • بهمن ٩٠
  • دی ٩٠
  • آذر ٩٠
  • آبان ٩٠
  • امرداد ٩٠
  • تیر ٩٠
  • خرداد ٩٠
  • اردیبهشت ٩٠
  • اسفند ۸٩
  • دی ۸٩
  • آذر ۸٩
  • شهریور ۸٩
  • تیر ۸٩
  • خرداد ۸٩
  • اردیبهشت ۸٩
  • فروردین ۸٩
  • اسفند ۸۸
  • بهمن ۸۸
  • دی ۸۸
  • آذر ۸۸
  • آبان ۸۸
  • مهر ۸۸
  • شهریور ۸۸
  • امرداد ۸۸
  • تیر ۸۸
  • خرداد ۸۸
  • اردیبهشت ۸۸
  • فروردین ۸۸
  • اسفند ۸٧
دوستان من
  • زندگی نیروانا
  • یادداشت های آنی
  • عشق فرغونی چنده ؟
  • روزهاي تنهايي حميدرضا
  • پیچ و مهرها هم عاشق می شوند
  • صدای چیپس خوردن آدم پشت سری
  • یادداشت های یک حسابدار تمام وقت
  • مامان مهسا و ملینا کوچولو
  • شخصی ولی عمــومی
  • ناتالی و سایه روشن ها
  • خاطرات قاصدک
  • زندگی مخفی یک زن مجرد
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • باشگاه مدیران و متخصصان
کدهای اضافی کاربر



چنین گذشت بر من ...
دویست و هفده
نویسنده: خانم ژوکر - شنبه ۸ بهمن ۱۳٩٠

به یک جایی که می رسد، آدم های زندگی من تصمیم می گیرند بروند .

فرقی نمی کند ، یک روز صبح در حالی که دارند ریش درآمده در چال چانه اشان را می زنند، یا توی آینه ،  با یک دانه موی در آمده بیرون خط ابروشان ور می روند، یا وقتی شلوار راحتی را درآورده اند تا شلوار جین سرکارشان را بپوشند ، تصمیم می گیرند نباشند.

تصمیم می گیرند که توی زندگی من خیلی مهم شده اند و باید بروند. طاقت مهم بودن را ندارند ، طاقت اهمیت داده شدن . می ترسند . فکر می کنند که مهم بودن مسئولیت هم می آورد . من چیزی نمی خواهم . می خواهم باشند . باشند و حضورشان ، آرامشم باشد . ولی آنها زودتر ، شاید همان روز صبح ، تصمیمشان را گرفته اند ! شاید هم دیشب ، وقتی سعی می کردند پتویشان را بین شانه و گردنشان حائل کنند ، از سنگینی بار بودن من به تنگ می آیند و می گویند : بس است و همین یک جمله ، باعث می شود صبح سبکبال و با فراغ خاطر از خواب بیدار شوند چون دیگر من نیستم .

آدم های زندگی من ، جرات خداحافظی ندارند . یا جرات ندارند ،‌ یا من را در این حد ارزشمند نمی بینند که چشمی تر کنم از رفتنشان . شاید می ترسند از شیونم و از نفرین . نفرین نمی کنم . ولی گریه ... گریه نمی کنم . لبخند می زنم و به خدا می سپارمشان ، ولی ،‌ شب ، زیر پتو در حالی که پاهای یخ زده ام را بغل کرده ام ،‌ مدا می پرسم چرا ؟ چرا ؟ چرا ؟ چرا نخواست و نشد و همیشه حسرت به دل بغل خداحافظی مانده ام . من قوی ام و اطرافیانم این را نمی بینند . من دوست دارم خداحافظی هم مراسم داشته باشد که ندارد . یک روز صبح ، تصمیم گرفته شده و من را هم در جریان نگذاشته اند . من ،‌فقط سردی می بینم و سکوت . می پرسم چرا ؟ این بار پشت گوشی و خطوط وزوزی اینترنت و گاهی رودررو . جوابی نیست . که اگر باشد ،‌ آن وقت دیگر من نیستم . می شود یک نفر دیگر که بلد است خداحافظی کند . آدم های زندگی من ، بی سرو صدا می روند . حتی فحش نمی دهند . سکوت می کنند و از یک جایی ، دیگر نیستند و من ، هنوز نمی دانم چرا ...

و برای این است که دیگر ، کسی را تا روبرویم نباشد و نبینم و دست نزنم به گونه اش ، و مطمئن شوم که چانه اش چال ندارد ،‌به زندگی ام راه نمی دهم ،‌ که یک روز ، صبح یا شب ،‌ کنار گذاشته نشوم !

نظرات ()



زخم هایی مثل خوره ... ( قسمت چهارم )
نویسنده: خانم ژوکر - یکشنبه ٢ بهمن ۱۳٩٠

مشاهده یادداشت خصوصی

نظرات ()



دویست و شانزده
نویسنده: خانم ژوکر - جمعه ۳٠ دی ۱۳٩٠

امتحان اسپانیایی رو دادم 5 شنبه . فکر کنم 100 بشم . اصن زیر 100 افت داره برامون از خود راضی این روزا همین طوری می گذره ، مسخره تر از اون چیزی که بشه فکرشو کرد . نه هدفی دارم ، نه آرزویی ، نه چیزی که بخوام بهش برسم ، نه چیزی که بخوام حفظش کنم ، نه ... مطلقن هیچی . خوبم ولی . خوش خوشانمه . اون روز دارم به دکتر می گم . می گم من اگر یکی بیاد بگه با همین لباسای تنت باید بری یه جایی و هیچی با خودت نبری ، می رم . از بس که هیچ دلبستگی و وابستگی ای ندارم . هیچی . هیچی ... نه به این شهر خاکستری علاقه دارم ، نه به این کشور ، نه به مردم ، نه به ... نمی دونم . 5 شنبه عصر ، برای آدمای تنها خود شکنجه است اگر مجبور باشن بیرون باشن . من امتحان رو داده بودم و ساعت 5 بود که زدم بیرون از موسسه . اومدم توی خیابون کریم خان ، و همین طوری زوج جوون بود که می اومد برای خریدن حلقه و من : خنثی خلاصه خوش به حالشون بود و کلی براشون آرزوی موفقیت می کردم . بعدش ، سوار اتوبوس شدم بیام سمت صادقیه . توی راه ، دم شهرآرا ، دلم برای یکی از دوستام خیلی تنگ شده بود . می دونستم که توی شهرآرا می ره کتابخونه و درس می خونه . بهش زنگ زدم که برم  ببینمش ، گفتم الان با خودش می گه این دختره خل شده ، دیوانه است ، وللش . قطع کردم . آخه آدم عاشق فقط می ره دم در کتابخونه که دلش تنگ شده و معشوق رو ببینه ، نه آدم عادی . هر چند این دوست ، خیلی روشنتر از این حرفاست ولی خب حس کردم این حرکت من بی معنیه . چقدر بده که آدم یه روز غروب کسی رو نداشته باشه باهاش بره بیرون ، و چقدر خوشحالم که ساعتای مسخره ی غروب رو ، خونه یا بی رون نیستم و توی مطبم و مطب به بیرون پنجره ندارد و نمی فهمم کی شب می شه !!! روزای مسخره ای . فک کنم دچار بحران هویتم .

نظرات ()



زخم هایی مثل خوره ( قسمت سوم )
نویسنده: خانم ژوکر - پنجشنبه ٢٩ دی ۱۳٩٠

مشاهده یادداشت خصوصی

نظرات ()



دویست و پانزده
نویسنده: خانم ژوکر - چهارشنبه ٢۸ دی ۱۳٩٠

دو حالت داره . وقتی توی صادقیه سوار متروی امام خمینی می شم ، سرمو می ذارم روی شیشه ی بغل صندلی و می خوابم . گاهی - خیلی کم پیش میاد - که وسط صندلی ها نشستم و صندلی کناری نیستم هم به آدما نگاه می کنم . سرگرمیم اینه . نگاه کردن به مردم . گاهی توی جاهای شلوغ وایمی سم و نگاهشون می کنم که می رن ، فالگوش وایمی سم ببینم چی میگن ؟ در چه موردی می گن ؟ دغدغه هاشون چیه ؟ چه کلمه هایی به کار می برن ؟ چی می خوان ؟ گاهی هم که دارم آهنگ گوش می دم به لباساشون نگاه می کنم و کفشها که هیچ وقت در مورد صاحبشون دروغ نمی گن و نمی تونن اونو لو ندن ! القصه ، داستان مترو سواری های این روزها هم اینه . ولی گاهی ، اعصابم خرد می شه از این زنهای دستفروش . اول صبح که نیاز به آرامش داری دااااااااااد می زنن ریمل برژوا و پاکت پول 24 تا 1000 ! بهشون حق می دم و به شغلشون احترام می ذارم ، ولی خیلی داد می زنن . خسته می شم گاهی . نمی دونم ! حالا دیروز کنار یه زنی نشستم ، یکی از این دستفروشا اومده ، دستمال آشپزخونه می فروشه 3 تا 1500 . این زنه کنار من ، کل کیسه ی گنده ی دستمال ها رو گرفته و توش هی می گرده . آخر سر ، دو سری دستمال برداشته ، هی نگاه می کنه . هی اینو نگاه می کنه ، هی اونو ، هی این یکی رو بالا پایین می کنه ، در انتها ، می گه : این کیسه ی بسته بندیش پاره است ، می شه با این یکی عوضش کنم ؟ لجم در اومد . گفتم خانم . اینو می بری الان خونه ، بازش می کنی . ببر استفاده کن بابا. می گه : آخه رنگای اون یکی خوبتره . می گم : خب اونو بردار . می گه نمی دونم . می گم : والا من لباس عروس بخوام بخرم انقدر فکر نمی کنم که شما سر دو تا دستمال فکر کردی . ول کن بابا . مهم نیست . وقتت خیلی بیشتر از این ارزش داره و فکرت ، که درگیرش کنی دستمال صورتی بخری یا خاکستری . بگو این ! بخرش . انقدر دیگه فکر کردن نداره ... می گه آخه من مشکل پسندم . دارم به این فکر می کنم بعضی ها چطوری می خوان ازدواج کنن با این همه فکر کردن ؟ نمی دونم شاید ایراد از منه که خیلی راحت تر از اون چیزی که باید، انتخاب می کنم ؟

پی نوشت : دارم در موردی برای دوستم حرف می زنم و عکس العمل یه آدمی رو ، بعد اون می گه : دلم می سوزه برای اون آدم ! می گم چرا ؟ می گه : چون گیر توست ! می گم : مگه چیه ؟

دارم به این فکر می کنم که یعنی من اینقدر بدم که یکی هم گیر من باشه ، دل بقیه براش بسوزه ؟ نمی دونم والا ؟ دلم برای دلم می سوزد این روزها . چاقی انقدر مسئله ی بزرگیه یعنی ؟

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »