دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد ...
جان لنون یه اهنگ داره به اسم imagine که من عاشقشم ... دارم فکر می کنم که چیزی که توی سالها پیش گفته شده ، الان برای من شبیه مدینه ی فاضله است ، یه آرزوی دور و دست نیافتنی . دارم فکر می کنم ادم های دیگه هم هستن که به چیزهایی که برای من مهمه فکر کنن . اگر وقت دارید ، به ادامه ی مطلب برید و متن ترانه و ترجمه اش رو - برای تو ترجمه شو نوشتم ریو وگرنه بقیه رو که می دونم استاد بنده هستین در زمینه ی زبان - بخونید ، و اگر خوندید ، آمین بگید برای مایی که دعا می کنیم روزی همچین جهانی رو داشته باشیم . اگر وقت ندارید هم ... باز دعا کنید !
ادامه مطلب
آقای مرد که قبلن خدمتتون معرفی شد ، هر بدی ای که داشت ، یه جمله بهم گفت ، که الان دارم می بینم که واقعن در مورد مردها صدق می کنه و می تونه تعریف درستی از مردها باشه . کاری به این ندارم که خصوصیات این ادم چی بود ، ولی تفسیرش از خیلی چیزا درست بود . یه بار ، که داشتیم در مورد یه دست مذکرم با ایشون بحث می کردیم ، و من داشتم قسم می خوردم که نگاه ایشون نسبت به من کاملن فراجنسیتیه ، به من گفت : مردا هیچ وقت نگاه فراجنسیتی ندارن . ولی وقتی ببینن کسی متعهده ، چیزی بهش نمی گن . به محض این که زنجیر تعهد از پای آدم ها باز بشه ، اون وقت باید دیدشون . این رو بدون . برای مردها فرقی نداره زن خوشگل باشه ، زشت باشه ، چاق یا لاغر ، بداخلاق یا خوش اخلاق باشه . زن بودن کافیه . اونا امتحان می کنن . یه سنگه . می ندازن . یا می خوره ، یا نمی خوره ... و این رو بدون که مردها خیلی صبورتر از اونی هستن که تو تصور می کنی ... این رو داشته باشید تا بقیه شو بگم ...
یه دوستی دارم - مذکر ، از نوع اینترنتی و تهران هم زندگی نمی کنه - با هم حرف می زنیم . فرانسوی بلده و گاهی یه آهنگی چیزی رو که دوست دارم برام ترجمه می کنه . من باهاش زیاد حرف نمی زنم . ولی گویا این روزها ادم ها از کمبود چیزی که رنج می برن ، دو عدد گوش شنواست . بلی . با ایشان حرف می زدیم ، و حرف رو برد سمتی که بهش گفتم این روزها خیلی خوبه که زنجیر تعهد به پای ندارم و رهام و اینها ... بعد باز بعدترها بحث شد و وقتی پرسید تو منو دوست داری ؟ من عینهو ادم های ساده برگشتم : من همه رو دوست دارم . به همه عشق می ورزم . به مخلوق خدا . ادم . مرد . زن . بچه . همه رو دوست دارم چون خدا آفریده تشون ! حالا دیشب برگشته می گه من دارم میام تهران . بیام ؟ می گم : مگه تهران مال منه ؟ بیا ! می گه : خب خونه ندارم بمونم . گفتم : این همه مسافرخونه . شناسنامه می بری و چند تا هزاری ، می ری شب می مونی . می گه : آخه من از تنهایی می ترسم . - این دوست ما شدیدن اصرار داره که مهاجرت کنه و برای همین داره فرانسوی می خونه که بره کِبِک کانادا - گفتم خب اگر از تنهایی می ترسی که فکر مهاجرت رو از سرت بیرون کن . می گه نه خب . چرا وقتی تو هستی من تنها باشم . گفتم : مگه برای من میای ؟ می گه :اره ! می گم : برای من اگر میای نیا . من معلوم نسیت برنامه ام . می گه : خب بیا بریم بیرون بگردیم . می گم : خب ینی کسی توی اون شهرتون پیدا نمی شه باهاش بری بگردی که می خوای بکوبی این همه راه بیای با من بری بگردی ؟ می گه نه ... بیا با من بمون شب ! من :
چی داری می گی ؟ می گه : چه اشکال داره . می خوام لمست کنم . گرماتو حس کنم . می گم : مگه تو همونی نبودی که می گفتی می خوای اولین کسی که ببوسی ، همون تا آخر عمر باهات باشه ؟ - بله ، مردها برای نشون دادن این که خیلی معصومن و قبلترها سنگی رو برای کس دیگه ای ننداختن ، از این حرفا زیاد می زنن . مام که گوشمون دراز ! - می گه آره . می گم خب نمی شه که من شب پیش کسی بخوابم ، نبوسمش که ! - می خواستم به خودش بفهمونم که چقدر آدم دروغگوییه . وگرنه اگر ما می خواستیم بریم پیش هر کسی که توی اینترنت آشنا می شیم باهاش بخوابیم ، که دیگه مشکل نداشتیم . واقعن چی فکر کرده بود در مورد من ؟ - می گه نه خب . تو ببوس لب من بی حرکته . می گم : آره ... مثلن منم عقده ای . برو داداش من ! می گه : خب چه اشکال داره . دوست دارم با دختر پاک و نجیبی مثل تو باشم . - بعد به این فکر نکرده که ما با هر کسی که از راه می رسه بخوابیم دیگه این صفاتی که می گه لایقمون نیست ! - گفتم عزیز من . اشتباه اومدی . می گه چه اشکالی داره ؟ می خوام بودن با کسی رو تجربه کنم - می بینید تو رو خدا . این که خلق الله رو دوست دارید و می خواید بهشون عشق بورزید رو چطوری برداشت می کنن ؟ - می گم : خب کاری نداره . یه خانم هایی هستن که پول می گیرن و شما می تونید خیلی چیزای دیگه رو باهاشون تجربه کنید . لطف بفرمایید یکی از اون ها رو استخدام کنید ! می گه : متاسفم برای خودم که تو در مورد من اینطوری برداشت کردی ! من نمی دونم . شمایی که بحث بالا رو خوندید ، چیزی به غیر از سنگ اندازی ازش برداشت کردید ؟ دارم فکر می کنم مردهای ایرانی ، جنبه ی Free Hug یا مهربونی رو ندارن . همین که به حرفشون گوش می کنی کلی در موردت برداشت های درست و غلط دارن . چه برسه ... من دارم اشتباه می کنم که این طور روابطی رو ادامه می دم ....

اینبار کلاس زبان خلوت بود . قبل از کلاس ما یه کلاس دیگه ، فرانسه دارن . یه استاد دارن کپی مَرد ، ولی قد کوتاه ، اِوا خواهر ... انقده cool بود که نگو ! ینی شاید من واسه این که این استادم بشه برم فرانسه بخونم . انقده خوب بود . داشت در مورد ایستگاهای متروی پاریس با یکی از شاگردا حرف می زد ، می خواستی بپری ماچش کنی. بعد چی ؟ سن بالا ! بالای 40 و اینا . پیر پسند شدم این روزا
استاد خودمون اومد ! ما هم نگران که استاد چرا این قدر آروم آروم درس می دید ؟ گفت چون تصویب شده هر ترم دو درس کامل رو درس نمی دن . ما ؟ معترض که این چه وضعیه و درس ما طول خواهد کشید . آقای باستان شناس هم که این بار لباس چهار خونه پوشیده بود و یه کیف یه وری انداخته بود همرنگ وصله ی شلوار لی اش ! ( عاشقشم با اون سبیلاش که شبیه شهرام ناظریه ) صرفن برای مسخره بازی این کارها رو می کنم ها . فکر نکنید یه هو خوشم میاد ازش و اینا . البته آرش می گه کسایی که این طوری تیپ می زنن ، می دونن که ممکنه سوژه بشن . بعد خانم همساده ی مادربزرگم رفت آمار گرفت ترم چنده ؟ فهمیدیم ترم 7 ه . یعنی کتاب 1 رو تموم کرده و کتاب دو رو دارن می خونن ... آرش می گفت تو که بلدی برو امتحان بده با اون بیفتی تو یه کلاس . من ؟ می گفتم یه موی شماها رو با صدتا باستان شناس عوض نمی کنم . دلم خوشه دیگه . هیچی . ما زودتر از بقیه تعطیل می شیم به جاش وقت استراحت هم کمتر می مونیم . زودتر تعطیل شدیم . با آرش توی کوچه ی موسسه از درختای توت ، توت می کندیم و می خوردیم . ( شدیدن این کار رو دوست دارم . توت کندن از درختای کنار خیابون رو می گم . درسته کثیفه و اینا . ولی آدم که زیاد نمی خوره . این نشون می ده تو نسبت به محیط اطرافت بی خیال نیستی چندباری با باران رفته بودیم پیاده روی و می خواستم توت بکنم توی چهارراه استانبول منو کشید و گفت این چه کاریه ؟ ولی آرش که وایساده بود ، منم از خدا خواسته )بعد از توت خوردن هم گفت بیا برسونمت . گفتم خونه ی دوستم نمی رم . گفت کجا می ری ؟ آریاشهر ؟ بیا برسونمت اون ورا خودم کار دارم ! گفتم باشد ! تا اومدم سوار شم ، باستان شناس که تازه تعطیل شده بود از کنارم رد شد
سوار ماشین شدم می بینم همه ی دور و اطراف کتابه . می گم اینا چیه ؟ می گه اینا رو دانشجوها برای روز معلم برام خریدن . بعد همه رو امضا زده بودن ! دل خوش . می گم خوبه ها . محبوبی . می گه نه بابا سگم . پاچه می گیرم . بعد از خودم دانشجو راه نمی دم . ولی خب نمی دونم برای چی ازم خوششون میاد . می خوایم با بچه ها بریم کاشان ، قبل از این که من بگم دارم می رم ، هیچکی ثبت نام نکرده بود . حالا شدن دوتا مینی بوس ! با خودم فکر می کنم الهی ... چقدر این دختر 17-18 ساله ها دوست دارن الان جای من باشن و با استاد فلانی سوار یه ماشین بشن و ... هعی ... چقدر موقعیتی که داری ، برای بقیه می تونه یه آرزو باشه ... چی بگم . هیچی دیگه ... ما رسیدیم آریاشهر و من اومدم سمت خونه و آرش هم رفت کتونی بخره ! اینم خاطره ی این هفته 5 شنبه !

باران داشت ابروهامو برمی داشت ، که یه هو یه اس ام اس بهش رسید : " اکران خصوصی فیلم سیب و سلما " امروز ، سینما آزادی ! گفت : زحمت کشیدن . می ذاشتن فردا صبح اس ام اس می دادن . گفتم : خب بگو ساعت چنده ؟ گفت : 21 ! گفتم : خب بیا بریم . خوبه که . چهار تا آشنا می بینیم دلمون باز می شه . پاشد حاضر شد . ساعت 8 بود من گفتم حوصله ندارم بیام . فکر می کردم شروع فیلم ساعت 8 ه . یادم رفته بود ساعت 9ه . گفت من به خاطر تو حاضر شدم . گفتم آخه الان نصف فیلم رفته . گفت نه بابا ساعت نه هستش ! گفتم ای ول ! خونه شون خیابون جمهوریه . اومدیم BRT های ولی عصر رو سوار شدیم و سر بهشتی پیاده شدیم و یه کم پیاده ، سینما آزادی . طبقه ی هفتم اکران خصوصی بود . ما با پله برقی رفتیم بالا . تصور کنید سینما به این عظمت یه آسانسور درست حسابی نداره و مجبورید با پله برقی هفت طبقه رو برید بالا ! رفتیم و رسیدیم . همه ی عواملش اومده بود . بازیگر نقش اول مردش ، خودشو رو عینهو دخترا درست کرده بود . موهاشو بلند ، تل زده بود ! هیچی رفتیم و بهشون تقدیرنامه و سکه و اینا دادن و فیلم شروع شد . از من به شما نصیحت : فیلم مسخره ای بود ! ینی از اول تا آخر فیلم ، سر یه موضوع چرت ، وقت شما رو می گرفت . سر یه موضوعی که همه می دونن مشکلی نداره ، ولی اینا وقت شما رو سر همون می گرفتن . نقش اول زنش هم که دماغشو یه طوری عمل کرده، یه سوراخش از اون یکی کوچیکتره ! بازی اش ؟ افتضاح . مسخره . ولی خب بازم بد نبود . من امیدوار شدم به این که می تونم در اینده فیلمنامه نویس بشم با این وضعی که اینا فیلمنامه نوشتن ! موضوع فیلم هم سر : لقمه ی حرام بود ! شب ، فیلم تموم شد ساعت چند بود ؟ 12 . ما تا با BRT باز برگردیم خونه شد ساعت چند ؟ 1 . کی خوابیدیم ؟ 2 ... همچین موجودات سرخوشی هستیم که سه ساعت قبلش بهمون خبر می دن بیاید فیلم ببینیم ، ما هم می ریم ! یک نفر آشنا هم ندیدیم محض رضای خدا . اما برای روحیه ام ، خوب بود !

مدتها با هم دوست بودیم . از سوم راهنمایی مون تا الان . می شه چند سال ؟ 13 سال ؟ از سال 76 . بیشتر . 15 سال . 15 سال بود دوست بودیم . گاهی اون سه ماهی می رفت شمال و از هم خبر نداشتیم . ولی وقتی برمی گشت ، باز ، همه چی مثل روز اول بود . همون حرفا . خصوصی ترین حرفا . بیشتر اون حرف می زد . کمتر من . من سکوت می کردم . نه این که حرف نزنم . ولی سرزنشم می کرد . وقتی می خواست من رو از انجام دادن کاری منصرف کنه ، یه هو چیزی رو که مدتها پیش براش تعریف کرده بودی ، می زد توی روت . می گفت : مثل همون جریان فلان . چیزی نمی گفتم . یا اداشو درمیاورد ، یا واقعن بود . این که با پسرها وارد رابطه ی لمسی نمی شد . برای همین فکر می کرد خیلی پاکه . شاید هم بود . ولی بعدها به این نتیجه رسیدم شاید سرده . کاری ندارم . باید وقتی لباسی می پوشید ازش تعریف می کردی . هیچ وقت ، با این که پولدار بود و برای لباس هاش پول خرج می کرد ، تیپ خوبی نداشت . گاهی ، یه شلوار راه راه می پوشید مثل پیژامه با کفش کتونی . هیکلش ؟ خوب بود . بد نبود . شکم نداشت . من چاقم . در برابر من ، خب هیکلش خوب بود . اخلاقش ؟ تحقیر کننده . آدمها رو تحقیر می کرد . چندسالی همکار بودیم . وقتی همه سر میز ناهار جمع می شدیم ، اگر کسی غذاش خوشمزه نبود ، می گفت . گوشت های خورش ها رو برای خودش می کشید ، و آدم در برابر قضاوت ها و قیافه ای که می گرفت ، می ترسید . برای من ، وقت های ناهار ، عذاب الیم بود ، چون مامان هیچ وقت حوصله ی غذا درست کردن نداشت - نداره ، نخواهد داشت - اما ، مهربون بود . به فکرت بود . حواسش بهت بود ، هواتو داشت ، دردتو می دونست . دوستت بود . دوستم بود . دوستش داشتم . تا این که پارسال ، دیگه باهاش رابطه برقرار نکردم . وقتی برگشتم ، حوصله ی توضیح دادن بهش رو نداشتم . حوصله نداشتم بگم چی شد و چرا برگشتم و الان کارم در چه مرحله ایه . اگر بهش می گفتم ، برام بهترین کار رو جور می کرد ، ولی نگفتم . حوصله اش رو ندارم . حوصله ی تعریفاتش از قرارهای خشک و خالی ای که می ذاره و سر چندمین قرار ، بالاخره طرف می فهمه که این از اوناش نیست و به بهونه ای می پیچوندش . حوصله ی ماشین های مدل بالاشون رو ندارم . توی تاکسی می شینم و از تنهایی رنج می برم ، اما توی ماشین مدل بالای اون نمی شینم که ... تحقیر بشم . می دونید ؟ می گفت اگر تو در درون خودت احساس حقارت نکنی ، کسی نمی تونه تو رو تحقیر کنه . رفتارهای دیگران ، برات تحقیر آمیز جلوه نمی کنه . بله . من احساس حقارت می کنم . من خسته ام از چیزهایی که پیش اومده . من حوصله ندارم وایسم و به کل خاندانشون توضیح بدم چی شده ... من ؟ چرا یادش افتادم ؟ چند وقتیه که فهمیده برگشتم . از کجا ؟ نمی دونم . برام هم مهم نیست . ایمیل می ده که همدیگه رو ببینیم و هنوز فرصت هست . من ؟ سکوت می کنم . می دونم آدم مزخرفی ام . می دونم حرمت 13 سال دوستی رو نگه نداشتم ، می دونم آدم بی صفتی ام . بی وفام . ولی ، وقتی که می بینم بودنش برام رنج دوباره است ، در کنار خوبی هایی که داره ، تصمیم می گیرم دیگه نباشم . شما بودید چی کار می کردین ؟ قبول دارم دوستی ، یه رابطه ی دوطرفه است و همش نمی تونه خوبی باشه و خوشی و آدم درگیر مشکلات دوستش می شه . این رو کاملن قبول دارم . الان خودم دوستی دارم که در مرز افسردگیه - شاید هم هست - و روزی 1000 بار یه حرفی رو می زنه ، روی اعصابه ، اگر من دنبالش نرم ، در قابلمه ی داغ رو با دست برمی داره و دستش می سوزه ، اگر من بهش نگم ، وایمیسه و زل می زنه به یخچال و نمی دونه چی می خواد ، اگر من براش خرید نکنم ، مدتها ممکنه گرسنه باقی بمونه ، ولی اینا مشکلات اونه . ینی من برای اون حاضرم همه کاری بکنم ، ولی وقتی می بینم کسی می خواد من رو رنج بده ، سکوت می کنم و سکوت می کنم و یه هو می بُرم . این روزا حس می کنم خیلی بی وفام . و این خوب نیست . دارم فکر می کنم دوستی من برای اون چیزی نداشت ، جز سنگ صبور بودن . ینی من فقط حرفاشو می شنیدم . نمی دونم چرا دوست داره برگردم . از طرفی ، یه مشکل دیگه هم داره ، وقتی مشکلی پیش بیاد ، وقتی چیزی رو بهش بگی ، می ره و به مامانش و خواهراش و خانواده اش می گه ، مگر این که تاکید کنی به کسی نگو . و این رو دوست ندارم . حالا من باید وایسم و جلوی یه خانواده توضیح بدم چی شده و چرا برگشتم . خسته ام . چرا این آدم بی خیال من نمی شه ؟
| Design By : Pars Skin |