به یک جایی که می رسد، آدم های زندگی من تصمیم می گیرند بروند .
فرقی نمی کند ، یک روز صبح در حالی که دارند ریش درآمده در چال چانه اشان را می زنند، یا توی آینه ، با یک دانه موی در آمده بیرون خط ابروشان ور می روند، یا وقتی شلوار راحتی را درآورده اند تا شلوار جین سرکارشان را بپوشند ، تصمیم می گیرند نباشند.
تصمیم می گیرند که توی زندگی من خیلی مهم شده اند و باید بروند. طاقت مهم بودن را ندارند ، طاقت اهمیت داده شدن . می ترسند . فکر می کنند که مهم بودن مسئولیت هم می آورد . من چیزی نمی خواهم . می خواهم باشند . باشند و حضورشان ، آرامشم باشد . ولی آنها زودتر ، شاید همان روز صبح ، تصمیمشان را گرفته اند ! شاید هم دیشب ، وقتی سعی می کردند پتویشان را بین شانه و گردنشان حائل کنند ، از سنگینی بار بودن من به تنگ می آیند و می گویند : بس است و همین یک جمله ، باعث می شود صبح سبکبال و با فراغ خاطر از خواب بیدار شوند چون دیگر من نیستم .
آدم های زندگی من ، جرات خداحافظی ندارند . یا جرات ندارند ، یا من را در این حد ارزشمند نمی بینند که چشمی تر کنم از رفتنشان . شاید می ترسند از شیونم و از نفرین . نفرین نمی کنم . ولی گریه ... گریه نمی کنم . لبخند می زنم و به خدا می سپارمشان ، ولی ، شب ، زیر پتو در حالی که پاهای یخ زده ام را بغل کرده ام ، مدا می پرسم چرا ؟ چرا ؟ چرا ؟ چرا نخواست و نشد و همیشه حسرت به دل بغل خداحافظی مانده ام . من قوی ام و اطرافیانم این را نمی بینند . من دوست دارم خداحافظی هم مراسم داشته باشد که ندارد . یک روز صبح ، تصمیم گرفته شده و من را هم در جریان نگذاشته اند . من ،فقط سردی می بینم و سکوت . می پرسم چرا ؟ این بار پشت گوشی و خطوط وزوزی اینترنت و گاهی رودررو . جوابی نیست . که اگر باشد ، آن وقت دیگر من نیستم . می شود یک نفر دیگر که بلد است خداحافظی کند . آدم های زندگی من ، بی سرو صدا می روند . حتی فحش نمی دهند . سکوت می کنند و از یک جایی ، دیگر نیستند و من ، هنوز نمی دانم چرا ...
و برای این است که دیگر ، کسی را تا روبرویم نباشد و نبینم و دست نزنم به گونه اش ، و مطمئن شوم که چانه اش چال ندارد ،به زندگی ام راه نمی دهم ، که یک روز ، صبح یا شب ، کنار گذاشته نشوم !
این روزا همین طوری می گذره ، مسخره تر از اون چیزی که بشه فکرشو کرد . نه هدفی دارم ، نه آرزویی ، نه چیزی که بخوام بهش برسم ، نه چیزی که بخوام حفظش کنم ، نه ... مطلقن هیچی . خوبم ولی . خوش خوشانمه . اون روز دارم به دکتر می گم . می گم من اگر یکی بیاد بگه با همین لباسای تنت باید بری یه جایی و هیچی با خودت نبری ، می رم . از بس که هیچ دلبستگی و وابستگی ای ندارم . هیچی . هیچی ... نه به این شهر خاکستری علاقه دارم ، نه به این کشور ، نه به مردم ، نه به ... نمی دونم . 5 شنبه عصر ، برای آدمای تنها خود شکنجه است اگر مجبور باشن بیرون باشن . من امتحان رو داده بودم و ساعت 5 بود که زدم بیرون از موسسه . اومدم توی خیابون کریم خان ، و همین طوری زوج جوون بود که می اومد برای خریدن حلقه و من :
خلاصه خوش به حالشون بود و کلی براشون آرزوی موفقیت می کردم . بعدش ، سوار اتوبوس شدم بیام سمت صادقیه . توی راه ، دم شهرآرا ، دلم برای یکی از دوستام خیلی تنگ شده بود . می دونستم که توی شهرآرا می ره کتابخونه و درس می خونه . بهش زنگ زدم که برم ببینمش ، گفتم الان با خودش می گه این دختره خل شده ، دیوانه است ، وللش . قطع کردم . آخه آدم عاشق فقط می ره دم در کتابخونه که دلش تنگ شده و معشوق رو ببینه ، نه آدم عادی . هر چند این دوست ، خیلی روشنتر از این حرفاست ولی خب حس کردم این حرکت من بی معنیه . چقدر بده که آدم یه روز غروب کسی رو نداشته باشه باهاش بره بیرون ، و چقدر خوشحالم که ساعتای مسخره ی غروب رو ، خونه یا بی رون نیستم و توی مطبم و مطب به بیرون پنجره ندارد و نمی فهمم کی شب می شه !!! روزای مسخره ای . فک کنم دچار بحران هویتم .