عطیه - حمید ؟

حمید - بله ؟

عطیه - امشب خیلی اذیتت کردم .

حمید - بله !

عطیه -  قول می دی هر وقت دیگه دوسم نداشتی بهم بگی ؟

حمید - بله ! ( مکث ) دوستت دارم ...

عطیه - دلم برای اون موقع ها که این قدر اینو نمی گفتی تنگ شده .

حمید - دیگه نمی گم ....

عطیه -  چی ؟

حمید - دیگه نمی گم ...

عطیه - قبلنا این همه اینو نمی گفتی ولی من می فهمیدم دوستم داری .

حمید - تو چشمای من نگاه کن ... ( به عطیه زل می زند ) این چشمای یه آدم دروغگوئه ؟

عطیه - نمی گم که دروغ می گی . تو صدات دلواپسی اومده .

حمید - تو امشب فقط به صدای من گیر نداده بودی که اونم الان ...

عطیه - خب من صدای تو رو می شناسم ، آهنگشو می شناسم ، لحنشو می شناسم ، تو وقتی تو خوابم مث خَر خُر خُر می کنی من می فهمم داری چی خوای می بینی . ( مکث ) چرا عصبانی نمی شی ؟

حمید -  خب دلیلی برای عصبانیت وجود نداره .

عطیه -  اصلا تو خیلی وقته سر من داد نمی زنی ؟

حمید - چی ؟

عطیه -  اَه ... حالم از این مهربونی الکیت به هم می خوره ...

حمید -من کی سر تو داد زدم ؟

عطیه - حرف نزن .

حمید - ( با صدای بلند ) من کی سر تو داد زدم ؟ بگیر بخواب .

عطیه -  آره خوابمم میاد . چه عالی ... ( دراز می کشد ) برام با صدای خریت آواز می خونی ؟

حمید - بله !!! ( می خواند )

چه هست خلوت؟

خوش است خلوت اگر یار، یار من باشد / نه من بسوزم و او شمع انجمن باشد

روا مدار خدایا که در حریم وصال / رقیب محرم و حرمان نصیب من باشد