صد و هشتاد و هشت

بارون درخت نشین – ایتالوکالوینو – مهدی سحابی - صفحه 66 – موسسه انتشارات نگاه

-          می دانی ؟ از آن روزی که همدیگر را دیدیم ، پایم به زمین نرسیده !

کارهای برجسته ای که ادمی به پیروی از وسوسه ای درونی می کند باید ناگفته بماند؛ همین که به زبان بیاوری و از آن لاف بزنی ، چیزی بیهوده و بی معنی جلوه می کند و پست و بی مقدار می شود. برادرم هنوز گفته ی خود را به پایان نبرده از آن پشیمان شد، کاش هرگز آن را به زبان نیاورده بود. دیگر همه چیز برایش بی ارزش شد؛ به راستی دلش خواست از درخت پایین بیاید و کار را تمام کند. از همه بدتر این که، ویولتا آهسته آهسته نوک شلاق را از دهان بیرون آورد و با لحنی دوستانه گفت :

-          جدی می گویی؟... عجب خلی هستی !

/ 0 نظر / 7 بازدید