شوربختی مرد در این است که سن خود را نمی بیند. جسمش پیر می شود اما تمنایش همچنان جوان می ماند. زن، هستی اش با زمان گره خورده. آن ساعت درونی که نظم می دهد به چرخه زایمان، آن عقربه که در لحظه ای مقرر می ایستد روی ساعت یائسگی، اینها همه پای زن را از راه می برد روی زمین سخت واقعیت. هر روز که می ایستد در برابر آینه تا خطی بکشد به چشم یا سرخی بدهد به لب، تصویر رو به رو خیره اش می کند به رد پای زمان که ذره ذره چین می دهد به پوست. اما مرد، پایش لب گور هم که باشد چشمش که بیفتد به دختری زیبا، جوانی او را می بیند اما زانوان خمیده و عصای خود را نه؛ مگر وقتی که واقعیت با بی رحمی تمام آوار شود روی سرش...

چاه بابل/رضا قاسمی

/ 2 نظر / 11 بازدید
آن شرلي

چقدر ترسناكه فكر كردن به اين قضيه!بايد باهاش كنار بيايم

سمیرا

افرین .برای منم حسه ترسو بوجود اورد